محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى
613
خلاصة الحكمة ( فارسى )
مطرقى : نبضى را نامند كه بكوبد به سر انگشتان و بدان كفايت ننمايد و ثانياً بكوبد به سر انگشتان كوبيدنى از آن ضعيفتر . و اين را « مطرقى » از جهت مشابهت به حركت مطرقه گويند كه چون بكوبند آن را به سندان و دست را اندك سست نمايند ، به زورِ همان حركت اوّل حركت ديگر ؛ نمايد يعنى از مطرقه جسته باز به سندان خورد بدون « 1 » ارادهء كوبنده . و « جالينوس » گفته : به درستى كه آن نبض يافته مىشود كه عود مىنمايد قرعهء او دو مرتبه و مىباشد قرعهء ثانيه ضعيفتر از قرعهء اولى كه قبل از آن است و لهذا « ذو القرعتين » نامند . و وجه تسميهء اين ، ظاهر است . و گاه اطلاق مىنمايند ذو القرعتين را به معنى اعم ؛ به آن كه باشد هر يك از آن دو حركت مساوى ديگرى و يا آن كه اولى ، اعظم از ثانيه [ باشد ] و يا بالعكس . و بر كلّ تقادير ، مىباشد حركت اولى اسرع و يا ابطأ و يا مساوى و حدوث آن ، مىباشد از سه سبب : يكى از آنها : آن كه قوّت قوى باشد و حاجت شديد و آلت صلب و مطاوعت در كمال انبساط ننمايد ؛ بلكه منقطع گردد حركت هنوز به نهايت نرسيده ، كه باز شدّت حاجت و قوّه استدعاء حركت نمايد براى تكميل انبساط و به حركت آورد آن را و از اين جا معلوم گرديد كه اين سكون حاصل ميان اين دو حركت ، سكون مركزى نيست . پس هر كه اعتبار نمود كه مىباشد ميان اين دو نبضه سكون مركزى ، نمىباشد اين نبض نزد او دو نبضه و هر كه اعتبار نموده است كه ميان آن هر دو سكونى مىباشد - اعمّ از آن كه سكون مركزى باشد و يا غير آن - مىباشد نزد او دو نبضه . و در امراض قلبى مانند دق ، اكثر نبض چنين مىباشد . دوم : آن كه باشد « 2 » قوّه ، ضعيف از بسط شريان به يك دفعه . و لهذا وقفه نموده براى استراحت و باز حركت مىنمايد . و مىباشد نبض به اين حال ضعيف بطىء . و سوم : آن كه اتّفاق افتد براى شاغلى از كمال انبساط ؛ مانند فرح مفرط كه عايق و مانع مىآيد از كمال انبساط ، تا آن كه زائل گردد عايق و مانع آن .
--> ( 1 ) . الف : و بدون . ( 2 ) . الف : با شدت .